صبر در آموزش؛ معلمی که همه چیز می‌دانست و هیچ نگفت

صبر در آموزش؛ معلمی که همه چیز می‌دانست و هیچ نگفت + خاطرات مدرسه

صبر در آموزش، هنر تحمل ناملایمات امروز برای ساختن فردایی بهتر است. این معلم با سکوتی آگاهانه، شیطنت‌های ما را تحمل کرد تا مبادا شوق یادگیری در ما بمیرد. بزرگ‌ترین درس او نه فیزیک، بلکه هنر صبوری برای تربیت نسلی موفق بود.

شروع داستان

در روزهای پرهیاهوی دبیرستان، معلم فیزیک و مکانیک ما مردی کوتاه‌قامت اما بلندهمت بود. آن‌قدر نجیب و باادب که حتی وقتی برای چندمین بار گچ و تخته‌پاک‌کن را بالای تابلو می‌گذاشتیم تا به آن نرسد، فقط با مهربانی می‌گفت: «قربان، خواهش می‌کنم اینجا نگذارید…» و باز هم لبخندی می‌زد.

یک روز، در میان شیطنت‌های همیشگی، مگسی گرفتیم و نخی به پایش بستیم. هر بار که او به تابلو برمی‌گشت تا درس را ادامه دهد، مگس را رها می‌کردیم تا با وزوزش فضای کلاس را پر کند و به محض چرخش معلم، نخ را می‌کشیدیم و مگس ناپدید می‌شد. آن روز، او هرگز نفهمید صدای مگس از کجا می‌آید… و مگسِ ما هم درنهایت، با نخ بسته به پایش، از پنجره فرار کرد!

بعد از سالها معلم را دیدم

با این همه اتفاق ها، او ما را دوست داشت و با جان و دل تلاش می‌کرد فیزیک و مکانیک را به ما بیاموزد. سال‌ها گذشت.

در روزهای انترنی، در اورژانس بیمارستان، ناگهان چشمم به او افتاد. با شوق زیاد به استقبالش رفتم، گفتم: «ما مدیون شما هستیم» و برایش چای آوردم. نشستیم و از خاطرات قدیم گفتیم. ناگهان لبخندی زد و پرسید: «تو دانشگاه هم نخ می‌بستی به پای مگس؟!»

خشکم زد.
«یعنی شما می‌دانستید؟! چرا هیچ وقت چیزی نگفتید؟»

لبخندش دنیایی حرف نهفته

نگاه معلمانه‌اش، سرشار از مهر بود و در لبخندش دنیایی حرف نهفته:
«خب… آنوقت‌ها که به حرفم دربارهٔ گچ و تخته‌پاک‌کن گوش نمی‌دادید، چرا فکر کردید به شوخی‌هایتان توجهی ندارم؟ دعا می‌کردم از درس زده نشوید؛ استعدادتان را هدر ندهید. وقتی معلم ببیند دانش‌آموز بازیگوشش دکتر شده، تمام خستگی‌ها و رنج‌هایش جبران می‌شود.»

ای کاش آن روز تنبیه می‌شدم… اما اینگونه شرمندهٔ مهری نشده بودم که هرگز خودش را بر من نگفت. مبادا از درس بیزار شویم! ما آن قامت کوتاه را می‌دیدیم، اما او روحی بزرگ داشت.

برگرفته از خاطرات دکتر سیدمحمد میرهاشمی جراح و متخصص چشم

بازآفرینی خلاقانه با حفظ محتوای اصلی توسط فرکانس ما

اشتراک گذاری در Facebook اشتراک گذاری در LinkedIn اشتراک گذاری در Telegram اشتراک گذاری در WhatsApp اشتراک‌گذاری از طریق Email

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

‫3 نظر

  • فریبا

    سلام وقت بخیر
    واقعیتش رو بخواین توی حس اول دلم سوخت برای جامعه معلمان و یاد پدر خودم افتادم اما در کل خیلی خوبه که قدردان زحمات معلمان باشیم .

    ۱۱ آبان ۱۴۰۴ در ۱۰:۱۸ ب٫ظ
    • میلاد مسعودی

      بله پایان خوشی داشت از اینکه قدردان زحماتشون هستیم و خواهیم بود.

      ۱۲ آبان ۱۴۰۴ در ۱۰:۳۲ ب٫ظ
  • رومیسا سرابی

    معلم ها عشق هستند . امکانش هست ما هم داستان های دوران مدرسه خودمون رو بفرستیم؟

    ۲۳ آبان ۱۴۰۴ در ۸:۵۶ ق٫ظ
  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *